دخترم :ژرف زندگی کن، از ته دل زندگی کن، یک پارچه با تمام وجود به طوری که وقتی مرگ در زدآماده باشی؛ آماده چون میوه ای رسیده برای فرو افتادن از درخت. تنها نسیمی ملایم میوزد ومیوه فرو می افتد. گاه حتی بدون هیچ نسیمی میوه به سبب سنگینی و رسیدگی از درخت میافتد. مرگ باید چنین باشد. و این آمادگی باید با زندگی کردن فراهم آید
دخترم انسان هنگامی که برنده میشود چیزی یاد نمیگیرد فقط تشویق میشود اما لازم است انسان گاها باخت را یاد بگیرد که در باختن یادگیریهای بزرگی نهفته است.
ما قاصد هستیم. مقصدی داریم. انبیا هم قاصدند. آمدند به ما خبر دادند و ما را هم راه انداختند.
اما مقصد کجاست؟ مقصد در ذات خود شماست. همان چراغ، همان نور. قشنگ با آن ها تماس
بگیر! اگر کسی می خواهد عشق بازی هم بکند با آن بکند؛ با ذات خود. آن جا بنشین ببین با
تو چه کار می کند. جایی خلوت سر جانماز می نشینی او شما را در بغل می گیرد، بلکه شما او
را در بغل می گیری. آن نور می آید و شما او را در بغل می گیری آن گاه انسان خودش را رها
میکند تا هر جا که می خواهد ببرد. جایش خوب است
عشق جنون است ، جنون چیزی جز خرابی و پریشانی
" فهمیدن " و " اندیشیدن " نیست.
اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سرحد عقل فراتر
می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین بلند می کند
و با خود به قله اشراق می برد.عشق زیباییهای دلخواه را
در دوست می آفریند و دوست داشتن زیباییهای دلخواه را
در " دوست " می بیند و می یابد.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت
راستین صمیمی ، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد
دلم ميخواهد چون ستاره بر لب بام هستي بدرخشي و چون کهکشان از افقهاي بلند بتابي؛ چون قلّه هيماليا، بر آسمان سرکشي و چون شفق، نور آفتاب را در سينه خود نگهداري؛ چون ارواح پاک از فرط صفا به عرش پر گيري و چون مسيح بر آسمان عروج کني؛ چون امواج يک لحظه از حرکت بازنايستي؛ چون دريا عميق و بيکران باشي. دلم ميخواهد چون صدف، پر گوهر اما خاموش باشي؛ چون براق، مرکب جان خويش گردي و آسمانها را درنوردي تا پيمبر جانت را به معراج قُرب جانان برساني. دلم ميخواهد در اخلاص، سلمان و در زهد اباذر و در اسرار، کميل و در شوق و استقامت حجر بن عدي، در بيان حجّت، هشام بن حکم و در علم و حکمت، مؤمن الطّاق و در عرفان و عمل اويس قَرن و در صبر و ثبات، زينب زمان باشينور چشمم،
چشم دارم که کم از ذره نباشي که با همه خردي، همتي بلند دارد و تا به آفتاب نرسد، پاي از سير و دست از طلب نکشد.
ذرۀ خرد به خورشيد رسيد از سبـکي ماند سرگشـته به راه آن که سبـکبار نشد
آشنا باش کزين پـرده خبرها شنـوي گوش بيـگانه ز اسرار، خبـردار نشد
ميخواهم کم از نحل نباشي، نميبيني که با همه ضعف و ناتواني چه شيرينکار و سازمانديده و پرتلاش، دوستنواز و دشمنگداز است. جز از گلهاي پاک ننوشد؛ از گلهاي هرزه و بدبو بپرهيزد و جز بر گياهان پاک ننشيند و برنخيزد.
ميخواهم دريا باشي نه حباب، دريا باشي که قطرات سرگردان باران و رودهاي بيقرار و جويها و نهرهاي بيپناه را در سينه خود جاي دهي و از الطاف بيدريغ خويش همه را بهرهمند سازي، حباب نباشي که سبکمايه و تنگحوصله بوده، از پروا آکنده باشي که فرجام هوا زوال و فناست.
حباب آسا هواي خودنمائي کرد دلتنگم شدم هم صحبت دريا چو ترک اين هوا کردم
چو دريا باش که ظاهرش از باطنش بهتر است؛ نه چون حباب که ظاهري آراسته دارد و باطني خراب، بر باطن تهي خويش پرده از ريا و تزوير کشيده و سر به کبريائي برافراخته است و بدين جهت است که بدعاقبت است؛ نسيمي پردهاش بدرد و بادي آبرويش ببرد.
ميخواهم چون شميم گلهاي کوهستاني باشي که از خود بهدرميرود و به نقطههاي دور پراکنده ميگردد تا از عطر خويش دلهاي پريشان را جمع و جانهاي محزون را شاد و شکفته سازد و مبادا هرگز چون شعله به گِرد خويش پيچي و چون گردباد خودمحور باشي، نبيني که شعله از خودخواهي، دور و نزديک را بسوزد تا خود برافروزد و گردباد از خودمحوري، غبار برانگيزد و فضا را تيره سازد؟!
فرزند دلبندم،
نصيحتي خواسته بودي، چند جمله مينويسم شايد از آن ميانه يکي کارگر افتد و تو را ميسزد که اندرز پدر به جان بپذيري که هم تو شايسته و عاشقي و هم من، دلسوز و مشفق.
فرزندم،
بزرگترين مانع رسيدن به کمال آلوده بودن به گناه است که گناه سمّ قتّال است و اسباب وبال. هر اندازه از گناه فاصله گيري، به خدا نزديک شوي و هر چه بيشتر گناه را ترک کني، رضاي حق را بهتر جذب کني. حافظ ميگويد:
در ره منزل ليـلي که خطرهاست در آن شرط اول قـدم آنست که مجنـــون باشي
غوطه در اشک بزن، کاهل طريقت گويند پاک شو اول و پس ديده بر آن پاک انداز!
عزيزم،
اولگام راهيان طريق حق، اطاعت فرمان و ترک عصيان است. جائي که صفيالله را با ترک اولائي ز بهشت ميرانند؛ چگونه آلودگان را با آن همه گناه به بهشت فراخوانند؟! اگر ميخواهي به قرب خدا رسي؛ بايد ترک هوا کني که صاحبان گناه، آبروئي ندارند و آنان را به کعبه رضاي حق راهي نيست. بيچارگي و واماندگي و بدبختي بشر، همه از معصيت است که گناه، عامل ذلت و باعث نکبت و وسيله سلب توفيق و سبب لغزش از طريق است.
دعاي کميل را با تفکر در واژه واژه آن بخوان تا از عواقب شوم گناه آگاه گردي. خوب بينديش که علي(عليهالسلام) چه ميگويد و آثار شوم گناه را چگونه بيان ميفرمايد. گاهي گناه، بلا نازل ميسازد و گاه برکت ميبرد و گاه مانع رفع دعا و اجابت التماس بنده ميگردد؛ گاهي حلاوت عبادت را از آدمي ميگيرد که دل از گناه تيره ميشود و توفيق از انسان دور ميگردد. آن گاه در پايان دعا، بيتابي علي را با همه عصمت و طهارتش بنگر؛ درست چون مجروحي خون از بدن رفته و چون زمينخوردهاي دست و پا شکسته و چون مصدومي در تصادف متلاشي گشته، دست استغاثه برميآورد و فرياد برميدارد و پريشان و بيطاقت مينالد که خدايا زود باش، شتاب کن، همين شب، همين ساعت، همين لحظه دستم را بگير که ميافتم، توفيقم بخش که اين زهر هلاکم ميکند، درمانم کن که اين درد هم اکنون مرا ميکشد. از درد به خود ميپيچد که هر نفس، خطر مرگ تهديدش ميکند، ناله ميزند و خدا را قسم ميدهد که: «...ان تهب لي في هذه اللّيله و في هذه الساع کلّ جرم اجرمته و کلّ ذنب اذنبته...»
راستي چه بيانصافي و بزرگستمي است که انسان با مولاي مهربان خويش درافتد و با آن همه عنايت و نوازش و مرحمت که از او ميبيند، باز جرئت ورزد و فرمان او را مخالفت نمايد. آه، چه بيشرمي از اين بالاتر و چه وقاحتي از اين زشتتر؟ و چه گستاخي از اين رسواتر؟ آه، چه خجلتآور است که او با بينيازي، ناز تو کشد و تو با آن همه نياز، به او پشت کني!! او تو را فراخواند و تو فاصله گيري و به عقب برگردي؛ او در حق تو، وفا کند در پي وفا، کرم کند بر سر کرم و نعمت دهد پياپي و نوايت رساند دمادم و تو در حق او، جفا کني بر سر جفا و جرئت ورزي در پي جرئت!! دعوتش را نپذيري و محبتش را ناسپاسي کني. کفران ورزي و سرپيچي کني. واي و صد واي از اين جسارت که او تو را جويد و خواند و تو از او در غفلت به سر بري. او به تو رو ميآرد و تو از او بگريزي. او به گرمي پاسخت گويد و تو دعوتش را اجابت نکني.
عزيز من،
هر گناهي جسارت به خداست. اين همه جسارت را چگونه تحمل ميکني؟! آيا روزي ميتواني آن را تلافي کني. دعاي توبه زين العابدين را بخوان؛ ببين و بينديش، بخوان و بازخوان. بنگر که چگونه گناه در نظر وي عظيم و غيرقابلجبران است. ميفرمايد: «اگر آن قدر دستم را به درگاه تو بلند سازم تا بازوانم از پيکر فروافتد و اگر در برابرت به معذرت رکوع روم و آنقدر رکوعم را طولاني کنم تا پشتم بشکند و اگر در برابر تو آنقدر به خاک افتم تا مهرههاي گردنم از کار افتد و اگر تلافي گناه را همه عمر به جاي نان و آب، خاک و خاکستر خورم با اين همه شايسته بخشش يک گناه نگردم.»
فرزندم،
خوب در گناهان گذشته و حال خويش بينديش و همواره آن را به ياد داشته باش و همواره هراسان و بيمناک باش که کار گناه وخيم است و عاقبتش نامعلوم. اگر تو آن را فراموش کني، خدا فراموش نخواهد کرد. هر زمان که حالي داري، استغفار کن و از خد آمرزش خواه که پيامبر گرامي با عصمت عظيمش هر روز هفتاد بار استغفار ميکرد. خوف از گناه علامت ايمان است که پيامبر(ص) به اباذر فرمود: «نشان مؤمن آن ست که اگر گناهي کند چنان هراسان باشد که گوئي در کنار صخرهاي لرزان قرار گرفته که هر لحظه بيم آن ميرود که آن صخره عظيم فروغلتد و بر او فروافتد.»
فرزندم،
به خود اجازه هيچ گناهي مده اگرچه خرد و حقير باشد؛ که هر گناهي مخالفت خداست و مخالفت خدا در هر امر عظيم است و علي(عليه السلام) فرمود: «اشدّ الذنوب ما استخفّ به صاحبه؛ سختترين گناه گناهيست که گنهکار آن را کوچک شمارد.» مگر نه اين است که کوههاي بزرگ از سنگريزههاي خرد و درياي بيکران از قطرات باران فراهم ميآيد؟ شاعر عرب ميگويد:
خلِّ الذنوب صغيرها و کبيرها فَهُوَ التُّقي لا تُحقِرنَّ صغيرهً ان الجِبال مِن الحِصي
و امام بزرگوار موسي بن جعفر(عليهالسلام) فرمود: «خشم خدا در ميان گناهان پنهان است، پس هيچ گناه را مرتکب مشو چه داني شايد همان گناه کمينگاه خشم خداست و تو با ارتکاب آن به خشم خدا دچار خواهي شد.»
عزيزم،
گاه يک شعله موجب حريقي بزرگ ميگردد و کبريتي خرمني را آتش ميزند و موئي ديده را کور ميسازد؛ پس مبادا هيچ گناهي را کوچک شماري که در ديد بزرگان معرفت هر گناهي کبيره است.
هر چند که پند در جهان بسيار است پندي دهمت که گوهري شهوار است
مشمار گنه خرد و گر چند کم است يک شعله کم آفت صد نيـــزار است
اگرچه سخن به درازا کشيد، بگذار سخني ديگر از زينالعابدين(عليهالسلام) که دردشناس و درماندان است، در خطر گناه، براي تو بخوانم که تو فروغ چشم و آرام دل مني و دريغم آيد که تو را از خطرات گناه در حدّ توان خويش آگاه نسازم. دوست دارم که تو را پيش از سقوط در چاه، بيدار سازم تا به چاه نيفتي و اگر خداي ناکرده افتادي، رهائي خويش را به سرعت چاره جوئي و در چاه نماني که ماندن همان است و هلاکت همان. در مناجات نخستين از مناجات پانزدهگانه زينالعابدين(عليهالسلام) چنين ميخواني: «الهي البستني الخطايا ثوب مذلّتي وَ جَلّلني التباعد منک لباس مسکنتي و امات قلبي عظيم جنايتي؛ يعني، خدايا گناهان لباس ذلّت و خواري بر تنم پوشانده و دوري از تو جامه بدبختي و بيچارگي در برم کرده و جنايت بزرگ من، دلم را نه افسرده که مرده ساخته است.»
در هر حال مردانه کوشش کن و به هر طريق که ميتواني از راه مراقبه يا محاکمه يا ندامت و توبه و يا استغفار و التماس، گرد معصيت و غفلت را از آينه دل بزداي و مراقب باش تا دگر باره غبار بر آن ننشيند.
فرزند محبوبم،
از تو که کم گناه کردهاي و دلي پاک و باصفا داري، فراوان التماس دعا دارم. مبادا پدر گنهکارت را فراموش کني، تو را به خدا ميسپارم.
هر کسی خانه خود را با چیزی تزیین می کند و من نیز خانه عقلم را با اندیشیدن به تو، سرای روحم را با یاد تو، سراپرده جانم را با عشق تو، سرزمین وجودم را با محبت تو، تمام قلبم را با مهر تو، قلمرو هستی ام را با دوست داشتن تو و روز و شبم را با خیال روی تو و حتی زبانم را با نام شیرین تو زینت می دهم و لحظه ای از عمرم را که بی تو و یاد تو سپری گردد، لحظه های هدر شده می دانم.
این چنین مهر تو بر همه جان من سایه انداخته است و خدا را بر آن شاکرم که لایق عشق قرار گرفته ام
مدعی عشقی که گاه می گوید: کاش از روز اول معشوق را ندیده بود و گاه با قیافه ای حق به جانب می گوید: اگر می دانست که بر سر راه عشق این همه درد و سوز و هجران است، دل در گروی عشق نمی گذاشت، یا آن که می گوید از سختی عشق به ستوه آمده است و کاش عشق از دل او برود، یا حتی آن که با اندک جفایی از جانب معشوق، دهان به شکوه می گشاید و سخن درشت با معشوق گوید، از جانب من مشتی خاک بر دهان وی بپاشید و او را تاجری بپندارید که در عشق نیز سودا و ضرر محاسبه می کند.
محبوب من!
وفادارتر از تو و عشق تو نخواهم یافت، اما اگر روزی همه جفاهای عالم را یک تنه بر جان و روح و عشقم نیز روا بداری، عشقت را در سینه نگه خواهم داشت و جانم را جز با سوز عشق تو صیقل نخواهم داد.
نگار نازنین من!
بر کدامین کوچه از شهر قلبم نام زیبای تو حک نیست؟ بر کدامین گلبرگ از برگ های جانم یاد تو چون شبنمی ننشسته است؟ کدام لحظه از عمرم را بی تو و خاطرات تو سپری کرده ام؟ و کدام غم و شادی توانسته است مرا لحظه ای از عشق تو بازدارد؟
جانان من!
آخرین رمق های جان من، آخرین ضربان قلب من، آخرین نگاه من، آخرین نفس من، آخرین دم حیات من، با نام تو بر لبان من، یاد تو بر خاطر من، اندیشه تو بر ذهن من و خاطره لبخند تو خواهد بود و این چنین راه عشق می پویم تا آن زمان که خدای هستی ام بخشد.
در کابینت آشپرخانه دنبال چیزی می گشتم که بسته شمعی را دیدم. سر بسته را که باز کردم، شش شمع با سرهای آویزان در برابر دیدگان من قرار گرفت؛ سرد، بی جان و خاموش. کمی که بیشتر دقت میکنم، میبینم شمع خاموش، نماد سردی و تاریکی نیز هست. شمع اگر روشن نباشد، اگر نسوزد، اگر داغ نباشد، اگر آتش بر جگر نداشته باشد، نه تنها خاموش است که سردی و تاریکی از آن میتراود.
و همین است مثال جان ما که اگر از عشق روشن نباشد، اگر در آتش فراق نسوزد، اگر چون آهن در کوره افتاده، سرخ نشده باشد، اگر کبریت محبت شعلهورش نکرده باشد، نه تنها خاموش است که فسرده است و دنیایی را افسرده میکند.
هویت شمع به سوختن و روشنایی است و معنای جان انسان، سوختن است در هوای یار
خواب دیدم ، در خواب با خدا گفتگوئی داشتم ، خدا گفت :
پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
گفتم : بله اگر وقت داشته باشید خدا لبخند زد
فرمود : وقت من ابدی است چه سئوالهائی در ذهن داری که میخواهی از من بپرسی؟
گفتم : اینکه چه چیزی بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند ؟
خدا پاسخ داد:
اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند ،عجله دارند که زودتر بزرگ شوند وبعد حسرت دوران کودکی را میخورند
اینکه سلامتی خود را صرف بدست آوردن پول می کنند و بعد پول خود را خرج حفظ سلامتی خویش!
اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموش آنان میشود آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند ونه در حال!
اینکه چنان زندگی میکنند که گوئی هرگز نخواهند مرد وچنان می میرند که گوئی هرگز زنده نبوده اند !
خداوند دستهای مرا در دست گرفت ومدتی هر دو ساکت ماندیم ،
به عنوان خالق انسانها میخواهید آنها چه درسهائی از زندگی بیاموزند؟
خدا با لبخند پاسخ داد:
اینکه یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد، اما میتوان محبوب دیگران شد
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند ،
یاد بگیرند که ثرتمند کسی نیست که دارائی بیشتری دارد، بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد
یاد بگیرد که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی که آنها را دوست داریم ایجاد کنیم ، اما سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم
التیام یابد
با بخشیدن بخشش بیا موزند
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا" دوست دارند ، اما بلد نیستند احساس خویش را نشان دهند
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند ، بلکه خود آنها هم باید خود را ببخشند
ویاد بگیرند که من اینجا هستم ، همیشه ، همه جا ، تلاشی بی پایان .
هر چه هستم ...
اگر زمین بودم، بذرهای عشق تو را در خود داشتم و عاشقانه سبز میشدم
اگر آسمان بودم، فقط مرغ عشق تو را در پهنه خود داشتم و عاشقانه آبی میشدم
اگر کوه بودم، آتش عشق تو را در دل داشتم و عاشقانه سرخ میشدم
اگر باران بودم، فقط بر آن جا میباریدم که نشانی از تو دارد
اگر باد بودم، دربدر، مسافر کوی تو میبودم
اگر گل بودم عطر عشق تو را میپراکندم
اگر دریا بودم، در هر موج تو را صدا می کردم و در ساحل امن عشق تو آرام میگرفتم
اگرخورشید بودم، ذرات مهر و محبت تو را در جهان منتشر میساختم
اگر ماه بودم با رؤیای دیدن تو هر شب در آسمان سرگردان میگشتم
هر چه هستم، هر که هستم، هر جا هستم، در هر زمان،
جز عشق تو نمیدانم
جز مهر تو نمیخواهم
و جز یاد تو آرام جانی ندارم

